سیاره کلمپه

چه کسی شجاع‌ترینه؟

ویزبی: آقای پی آقای پی زودباش بیا، باید بریم کلمپه. 

آقای پی: من آماده‌ام چمدونم رو هم بستم. فقط می‌گی چرا انقدر عصبانی هستی؟

ویزبی: بیا بریم توی آسانسور بهت می‌گم.

ویز ویز ویز ویزو ویز.

کلمپه ویز ویز کلمپه

گیچ پوچ توچ ماچ موچ

گیچ پوچ توچ ماچ موچ

فییییییییش میییییش موررووووووووووج

{افکت آسانسور}

آقای پی: خب ستوان الان تو آسانسوریم دیگه. تا برسیم می‌گی چی شده؟

ویزبی: یادته چند قسمت پیش من و تو لباس اژدها پوشیدیم که با آقاشاه و بقیه شوخی کنیم؟

آقای پی: آره آره. یادمه. 

ویزبی: یادته وقتی داشتیم می‌رسیدیم بهشون یهویی یه چیزی خورد تو کله‌مون؟ کلی کتک خوردیم. 

آقای پی: آره آره. ولی یادم نیست کی زد تو کله‌ام. ولی کله‌ام خیلی درد می‌کرد. تا یه هفته نمی‌تونستم با زبونم کله‌ام رو بخارونم. 

ویزبی: چی؟ تو با زبونت کله‌ات رو می‌خارونی؟ خب چرا با دستت نمی‌خارونی. 

آقای پی: اولا که دستم خسته می‌شه. تازه به یه جاهایی از کله‌ام هم نمی‌رسه. دوما هم اینجوری کله‌ام هم تمیز می‌شه و می‌درخشه. So shiny

ویزبی: ایی. اصلا به من چه. من که آفتاب‌پرست نیستم. 

آقای پی:‌حالا می‌گی چی شده یا نه؟

ویزبی: من فهمیدم کی ما رو کتک زده بود. نگاه کن این صدا رو حامی فرستاده. 

حامی: آقاشاه و سربازاش شما رو کتک زدن. 

ویزبی: می‌بینی حامی گفته که آقاشاه ما رو کتک زدند. 

آقای پی: چی؟ آقاشاه ما رو کتک زده؟‌ حامی مطمئنه؟

ویزبی: فقط حامی نیست که مهردانا هم گفته گوش کن. 

مهردانا: سلام آقای پی ستوان ویزبی من می‌دونم کی زد توی سر شما. آقاشاه زد.

ویزبی: من خیلی از دست آقاشاه عصبانی شدم. خوب شد حامی و مهردانا بهمون گفتن که چه اتفاقی افتاده.

آقای پی: خب اونا که اونجا نبودن ببینن دقیقا چی شده… بهتر نیست به جای عصبانی شدن بریم با آقا شاه حرف بزنیم.

ویزبی: خب داریم می‌ریم حرف بزنیم دیگه! مگه نمی‌شه هم عصبانی باشیم هم بریم حرف بزنیم سر دربیاریم؟

آقای پی: سرمون رو از کجا دربیاریم؟ من تازه سرم خوب شده.

ویزبی: ای بابا! سر در آوردن یعنی فهمیدن، بریم بفهمیم چی شده.

آقای پی: آها، پس می‌شه هم عصبانی شد هم حرف زد سر در آورد، پس منم وقتی بهش فکر می‌کنم عصبانی می‌شم!

 

{افکت آسانسور}

ویزبی: خب رسیدیم. بیا بریم. 

{صدای راه رفتن و بال زدن زنبور}

آقای پی: خب این آقاشاه کو کجاست؟ من باید تکلیفم رو باهاش مشخص کنم. 

ویزبی: آقای پی اینجا یه چیزی مشکوکه. 

آقای پی: چی مشکوکه؟

ویزبی: نگاه کن نه فرمانده هست نه سربازا نه آقاشاه. 

آقای پی: خب حتما یه جایی تو قصر هستن دیگه. 

ویزبی: آخه نگاه کن دور تا دورمون کلمپک‌ها هستن.

آقای پی: آره دیدمشون. حتما سردشون بوده اومدن توی قصر. 

ویزبی: آخه نگاه کن اخماشون توی همه. 

آقای پی: مگه اخم تو هم می‌ره؟

ویزبی: بابا آقای پی این یه اصطلاحه. نگاه کن. به ابروهاشون نگاه کن، می‌بینی چه شکلی شده؟ انگار عصبانی هستن. 

آقای پی: آره حالا منظورت رو فهمیدم. اینا چرا به ما دارن نگاه می‌کنن.؟

ویزبی: نمی‌دونم همینجوری زل زدن به ما. 

{صدای کلمپک تنها و بعدش صدای گروهی کلمپک‌ها}

ویزبی: ا ا اینا دارن میان سمت ما فرار کن آقای پی. 

آقای پی: آره دارن به ما حمله می‌کنن. الان رنگمو عوض می‌کنم قایم شم. 

{افکت تغییر رنگ}

ویزبی: ا ا این کجا غیبش زد. منم پرواز کنم برم بالای لوستر.

{صدای بال زدن}

{صدای کلمپک‌ها در پس‌زمینه}

ویزبی: آخیش اینجا دستشون به من نمی‌رسه. 

آقاشاه: منم هم برای همین اومدیم اینجا. 

ویزبی: ا آقاشاه شما این بالا هستین. فرمانده و سربازا کجا هستند؟

آقاشاه: اون‌ها رفتن تو زیرزمین قصر قایم شدن. در رو هم از پشت قفل کردن که کلمپک‌ها نتونن برن پیش‌شون. 

ویزبی: شما چطوری اومدین این بالا. 

آقاشاه: خودمم نمی‌دونم ستوان ویزبی. وقتی کلمپک‌ها حمله کردن ما یه جوری پریدیم که تا حالا اونجوری نپریده بودیم. یهویی دیدیم این بالاییم. 

ویزبی: خب ماجرا چیه؟ کلمپک‌ها چرا انقدر عصبانی شدن؟

آقاشاه: وقتی فهمیدن ما می‌خواهیم نیمرو بخوریم ناراحت شدن. 

ویزبی: مگه شما می‌خواستین نیمروی اون‌ها رو بخورین. 

آقاشاه: نه من به نیمروی اون‌ها چی کار دارم؟ اصلا اون‌ها نیمرو نمی‌خورن. اونا عاشق کپک‌اند. 

ویزبی: خب پس چرا این‌ها عصبانی‌ شدن که شما می‌خواین نیمرو بخورین؟ 

آقاشاه: نگاه کن ماجرا از اون تخم مرغه که اونجا است شروع شد. نگاه کن اون پایین دم آشپزخونه‌ی قصر.

ویزبی: کو ببینم. 

آقاشاه: اونجا بابا. نگاه کن یه سبده توش تخم‌مرغ‌های ما است. نگاه کن وسط اون تخم‌ مرغ‌ها یه تخمی هست که گنده‌تره یه ذره هم رنگش فرق می‌کنه. قرمزه. 

ویزبی: آره. می‌بینمش. چقدرم گنده است. من تخم مرغ به این گندگی ندیده بودم. 

آقاشاه: ما هم ندیده بودیم. صبح که آشپز قصر می‌ره تخم‌مرغ‌ها رو از مزرعه‌ی قصر جمع کنه بیاد، می‌بینه این تخمه هم اونجاست. برش می‌داره. تا برمی‌داره همه کلمپک‌ها جمع می‌شن دورش. بعد هم دنبالش راه می‌افتن میان تو قصر. 

ویزبی:خب بعدش چی شد. 

آقاشاه: آشپز اومد این رو به من نشون داد. منم فکر کردم به به چه نیمرویی می‌شه باهاش درست کرد. گفتم بره تو آشپزخونه درستش کنه. اینم تا رفت که تخم‌مرغه رو بشکنه کلمپک‌ها ریختن سرش نذاشتن. بعد هم عصبانی شدن و ما هر کدوم یه طرفی در رفتیم. 

{افکت تغییر رنگ}

آقای پی: خب معلومه که چرا عصبانی هستن. منم بودم عصبانی می‌شدم. 

آقاشاه: ا آقای پی تو این بالا بودی. چرا زودتر نگفتی؟ مگه تو می‌دونی مشکل چیه؟

آقای پی:‌بله می‌دونم ولی به شما نمی‌گم برای اینکه من از دست شما ناراحتم. 

آقاشاه: چرا ناراحتی؟

آقای پی: برای اینکه شما و فرمانده و سربازا اون دفعه که ما توی لباس اژدهاها قایم شده بودیم زدین. 

آقاشاه: چی؟! کی؟! کجا؟!

ویزبی: آخ آخ یادم رفته بود. آره آقاشاه شما چرا ما رو زدین؟ باید از ما عذرخواهی کنین. 

آقاشاه: نخیر من پادشاه کلمپه‌ام. من از هیچکس عذرخواهی نمی‌کنم.نه از شما نه از کلمپک‌ها. 

ویزبی: باشه عذرخواهی نکن. آقای پی بیا بریم. 

آقای پی: کجا بریم؟

ویزبی: برگردیم زمین. من الآن ورد آسانسور رو می‌خونم. تو با زبونت هدف بگیر روی دکمه‌ی آسانسور. وقتی جادوی ملکه عمل کرد. تو با زبونت در آسانسور رو باز کن. بعد تندی می‌پریم می‌ریم توی آسانسور قبل از اینکه کلمپک‌ها برسن. 

آقای پی: چه فِکِر بِکِری کردی. فقط ما باید اون تخم رو هم با خودمون ببریم. 

ویزبی: چرا؟ 

آقاشاه: نمی‌شه. اون تخم برای ماست. 

آقای پی:نخیرم برای شما نیست.

ویزبی: منظورت چیه آقای پی؟

آقای پی: بیا اینجا در گوشت بگم. نمی‌خوام آقاشاه بشنوه. 

آقاشاه: خب بلند بگو ما هم بشنویم. 

آقای پی: شما تا عذرخواهی نکنین من باهاتون حرف نمی‌زنم. 

آقاشاه: نخیر من عذرخواهی نمی‌کنم. اون تخم هم برای ماست. 

ویزبی: آقای پی بیا یواشی در گوشم بگو ببینم ماجرای اون تخم مرغه چیه؟

{صدای پچ پج}

ویزبی: نه!!! چی؟ می‌گی؟

{صدای پچ پچ}

آقای پی: داداش من.. .

{صدای پچ پچ}

آقاشاه: یعنی چی؟ بلند بگید منم بفهمم. 

ویزبی: خب آقاشاه، ما تصمیم گرفتیم مشکل شما رو حل کنیم و اون تخم عجیب رو با خودمون ببریم به زمین. 

آقاشاه: نه من به شما اجازه نمی‌دم. اون مال خودمه کسی حق نداره ببرتش. 

آقای پی:کی گفته اون مال شما است؟ اصلا نگاهش کنین تاحالا تخم این شکلی دیده بودین مگه؟

آقاشاه: اون توی مزرعه‌ی سلطنتی پیدا شده پس برای ماست. ما هم اجازه‌ی خروجش رو نمی‌دیم. آهای فرمانده. آهای فرمانده…

ویزبی: قربان یادتون رفته. فرمانده و سربازا توی زیرزمین قصر گیر کردن. 

آقاشاه: اه یادم رفته بود. پس آهای آقای پی ستوان ویزبی من دستور می‌دم که تخم من رو نبرین به زمین. همینطور دستور می‌دهم که بگین ماجرا این تخم چیه؟

آقای پی: شما به خاطر اینکه ما رو زدید، عذر خواهی می‌کنین؟

آقاشاه: نه من پادشاهم یک پادشاه هرگز عذرخواهی نمی‌کنه.

آقای پی: پس ما هم نمی‌گیم ماجرای اون تخم چیه. 

ویزبی: قربان به نظرم این دفعه باید کوتاه بیاین. 

آقای پی: فرقی نمی‌کنه چه کوتاه بخوان بیان چه بلند بخوان بیان چه متوسط بخوان بیان با این کلمپک‌های عصبانی نمی‌تونن بیان. 

ویزبی: آقای پی کوتاه اومدن یه اصطلاحه. یعنی اینکه از خر شیطون پیاده شن. 

آقاشاه: ای بابا ستوان ویزبی تو هم که هر بار میای یه اصطلاحی رو توضیح بدی سخت‌ترش می‌کنی. الآن باید توضیح بدی خر شیطون کجاست. آقای پی. کوتاه اومدن یعنی قبول کردن پذیرفتن. الآن ویزبی می‌گه که من باید قبول کنم که ازت عذرخواهی کنم. 

آقای پی: ا. آهان فهمیدم. بله بله ویزبی راست می‌گه. از خر پیاده شین. 

آقاشاه: نخیر من عذرخواهی نمی‌کنم. 

ویزبی: قربان من خوام یه چیزی بگم. 

آقاشاه: بگو چی می‌خوای بگی. 

ویزبی: قربان می‌دونستین شجاع‌ترین کس کیه؟

آقاشاه: خب معلومه منم. 

ویزبی: خب چرا فکر می‌‌کنین شجاع‌ترین آدم‌ هستین؟

آقاشاه: چون هیچکس در کلمپه جرات نداره با من مخالفت کنه. 

ویزبی: ولی الآن که آقای پی باهاتون مخالفت کرد. 

آقای پی: تازه نگاه کنین کلمپک‌ها هم از دست شما عصبانی‌ان و شما مجبور شدین که بیاین بالای لوستر قایم بشین. 

آقاشاه: بالاخره که این کلمپک‌ها خسته می‌شن می‌رن و وقتی فرمانده  و سربازها از زیرزمین بیان بیرون دیگه هیچکس جرات نداره با من مخالفت کنه. 

ویزبی: ولی اینکه به ضرر شما است. 

آقاشاه: چه ضرری؟

ویزبی: خب اگه کسی با شما مخالفت نکنه شما چطوری متوجه می‌شید که اشتباه کردید؟ هی اشتباه می‌کنید هی هیچکس هیچی نمی‌گه. دوباره اشتباه می‌کنید و این اشتباه‌ها به ضرر شما تموم می‌شه. 

آقاشاه: خب اگر قبول کنم که اشتباه کردم که مجبور می‌شم عذرخواهی کنم. 

ویزبی: می‌دونستین شجاع‌ترین نفر، کسیه که اشتباهاتش رو بپذیره و از کسانی که اذیتشون کرده عذرخواهی کنه و سعی کنه اشتباهش رو جبران کنه. 

آقاشاه:من فکر می‌کردم شجاعت یعنی اینکه هیچکس جرات نگنه باهامون مخالفت کنه. 

ویزبی: نه خیرم! شجاعت اینه که اشتباهاتمون رو بپذیریم و اگر دوستمون رو اذیت کردیم ازش عذرخواهی بکنیم. 

آقاشاه: خیلی خب اگه شجاعت اینه پس من قبول می‌کنم که عذرخواهی کنم. {آقاشاه یه چیزی تند تند می‌گه که هیچکس متوجه نمی‌شه}

آقای پی: چی؟ من نفهمیدم چی گفتی آقاشاه. 

آقاشاه: من گفتم {دوباره یه چیزی می‌گه هیچکس نفهمه}

ویزبی: قربان. منم نفهمیدم چی گفتین. یه بار دیگه می‌گین.

آقاشاه: من می‌گم اگر باعث شدم …. {دوباره تند تند حرفش رو می‌خوره}

آقای پی: باعث شدین چی؟

آقاشاه: ای بابا. می‌گم اگه باعث شدم شما اذیت بشین و اشتباهی فکر کردم شما شلنبه‌ای هستین و کتک‌تون زدم عذرمی‌خوام. 

آقای پی: باشه بهش فکر می‌کنم ببینم می‌تونم ببخشمتون یا نه. 

آقاشاه: چی؟ من عذرخواهی کردم دیگه. باید ببخشی. 

ویزبی: قربان من که از طرف خودم می‌بخشمتون بسکه دلم نازکه. ولی آقای پی هم حق داره ببخشه یا نبخشه. ولی من می‌شناسمش اولش ناز می‌کنه بعد می‌بخشه. بهش فرصت بدین. 

آقای پی: بله آقاشاه بهم فرصت بدین. 

آقاشاه: باشه. ولی می‌شه حداقل بگین ماجرای اون تخم چیه؟

آقای پی: بله. اون تخم احتمالا داداش منه. 

{افکت تعجب}

آقاشاه: چی؟ داداش تو. مگه تو مرغی؟

آقای پی: نه آقاشاه من مرغ نیستم. ولی این هم تخم مرغ نیست که. این احتمالا تخم آفتاب‌پرسته. 

ویزبی:یا شایدم یه خزنده‌ی دیگه. 

آقاشاه: تو از کجا می‌دونی آقای پی؟ 

آقای پی: بیاین توی گوشی من رو نگاه کنین. من یه عکس از بچگی‌ام وقتی توی تخم بودم دارم. ایناهاش. 

{صدای کیبورد گوشی}

ویزبی: ببینم. ا قربان نیگاه کنین، راست می گه یه شباهت‌هایی داره با تخم آقای پی. 

آقاشاه: آره آره. ولی اندازه‌اش خیلی فرق می‌کنه. 

آقای پی: من که می‌گم این تخم آفتاب‌پرسته. 

آقاشاه: آخه نگاه کن. این تخمه از الآن تو که یه آفتاب‌پرسته گنده هستی هم گنده‌تره. 

آقای پی: خب شاید یه بچه‌آفتاب‌پرست تپل مپل گنده باشه. به هر حال تخم مرغ نیست که شما بخواین باهاش نیمرو بخورین. 

ویزبی: هان. احتمالا کلمپک‌ها هم می‌دونن که این تخم‌مرغ نیست. نگران شدن اومدن مراقبش باشن. اصلا شاید این تخم کلمپک باشه. کلمپک‌ها هم با تخم به دنیا می‌یان؟

آقاشاه:آره کلمپک‌ها هم با تخم به دنیا می‌یان. اتفاقا تخم‌های کلمپک‌ هم شبیه این هست ولی اون‌ها هم به این گندگی نیستن. 

ویزبی: بذارین من فکر کنم ببینم چی کار می‌شه کرد. 

{آهنگ فکر بگر}

ویزبی: آهان آهان فهمیدم باید یه جوری به این کلمپک‌ها بفهمونیم که شما نمی‌خواین این تخم رو نیمرو کنین. 

آقاشاه: خب چطوری بگیم؟ ما که زبون کلمپکی بلد نیستیم. شما بلدین؟

ویزبی: نه معلومه که نه. 

آقاشاه: خب چطوری بهشون بگیم پس.

ویزبی: من می‌گم با نقاشی بهشون بگیم. آقای پی  توی چمدونت کاغذ و مداد داری. 

آقای پی: معلومه که دارم. من همه چی تو چمدونم دارم. 

{صدای تق و توق}

آقای پی: بیا اینم کاغذ و اینم مداد. 

ویزبی: آقاشاه شما نقاشی‌تون خوبه؟

آقاشاه: بله معلومه که خوبه. من بهترین نقاش کل کل کل کلمپه هستم. 

ویزبی: خب روی این کاغذ این چیزی که من می‌گم رو بکشین. 

آقاشاه: بده من کاغذ و مداد رو. 

ویزبی: حالا یه آقاشاه بکشین که این تخم عجیب و غریب رو گرفته دستش و می‌خواد بخورتش.

{صدای کشیدن}

آقاشاه: بیا کشیدم. ولی این رو نشون کلمپک‌ها بدیم که فکر می‌کنن من می‌خوام این تخم رو بخورم. 

ویزبی: نه هنوز تموم نشده. حالا یه ضرب‌ در گنده بکشین روش که بفهمن شما نمی‌خواین بخورین.

{صدای کشیدن}

آقاشاه: بیا کشیدم. 

ویزبی: بدین ببینم. آهان آره این خوبه. آقای پی بیا این نقاشی رو بچسبون روی زبونت نشونه بگیر سمت اون کلمپک گنده‌هه.به نظرم اون رییس‌شونه. 

آقای پی: بده به من. آهان چسبوندم. سه درجه به سمت چپ. ۱۰ درجه به سمت پایین. هدف کلمپک گنده. زبون شلاقی شلیک. 

{صدای تق و صدای کلمپک‌ها}

آقاشاه: خب حالا چی می شه؟

ویزبی: تموم نشده. یه کاغذ دیگه بردارین اینی که می‌گم رو بکشین. 

آقاشاه: بیا برداشتم. 

ویزبی: یه آقاشاه بکشین که این تخم رو گرفته بغلش داره نازش می‌کنه. 

آقاشاه: سه تا قلب هم دورش می‌کشم.

ویزبی: آره آره اینجوری کلمپک‌ها می‌فهمن که شما این تخمه رو دوستش دارین. 

{صدای کشیدن}

آقاشاه: بیا تموم شد. آقای پی بفرست برای کلمپک‌ها. 

آقای پی: چسبوندم. همون هدف قبلی زبون شلاقی شلیک. 

{صدای تق و صدای کلمپک‌ها}

ویزبی: حالا یه نقاشی دیگه بکشین. توی کلمپک‌ها رو شاد و خوشحال بکشین که دارن با این تخمه می‌رن. 

آقاشاه: کجا می‌رن. 

ویزبی: می‌رن که مراقب تخمشون باشن.

آقاشاه: هان؟!! باشه می‌کشم. 

{صدای کشیدن}

آقاشاه: این خوبه؟

آقای پی: آره آره خوبه بدینش به من. زبون شلاقی شلیک. 

{صدای تق و صدای کلمپک‌ها}

آقاشاه: ا نگاه کنین. جواب داد. دارن تخم رو بر می‌دارن با خودشون برن.

{صدای کلمپک‌های خوشحال}

آقای پی: آره آره. دارن می‌رن. نقشه‌ات گرفت ستوان ویزبی. 

ویزبی: خب فکر کنم دیگه می‌تونیم بریم پایین. ما هم دیگه باید برگردیم زمین. بیاین از بچه‌ها خدافظی کنیم. 

آقای پی: می‌شه من قبلش یه چیزی بگم. 

ویزبی: بگو آقای پی. 

آقای پی: آقاشاه من شما رو بخشیدم. خیلی هم نقاشی‌تون قشنگ بود. 

آقاشاه: ممنونم آقای پی. تو هم خوب زبون درازی داریا. ها ها ها.بچه‌ها من شجاع‌ترین شاه کل کل کل سیاره‌های کل دنیا هستم. چون جرات کردم عذرخواهی کنم. مراقب خودتون باشید. 

آقای پی: بچه‌ها یادتون نره به سایت داروگ سر بزنید. داروگ کیدز دات کام. داروگ هم با دبلیوه. تا قسمت بعدی یهویی خدافظ.

ویزبی: ا چندبار بهت بگم باز گفتی یهویی خدافظ. این پادکست سیاره‌ی کلمپه است. بچه‌ها مراقب خودتون باشید. خدافظ. 





دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا