{صدای بال زدن ویزبی}
ویزبی: آقای پی؟ آقای پی؟
آقای پی: بله ستوان ویزبی؟
ویزبی: برای ماموریت جدید کلمپه آمادهای؟
آقای پی: بله چمدونم رو بستم. ولی ماموریت چیه؟
ویزبی: توی آسانسور بهت میگم.
ویز ویز ویز ویزو ویز.
کلمپه ویز ویز کلمپه
گیچ پوچ توچ ماچ موچ
گیچ پوچ توچ ماچ موچ
فییییییییش میییییش موررووووووووووج
{افکت آسانسور}
آقای پی: ستوان ویزبی میگم تا برسیم به کلمپه میگی ماموریت جدید چیه؟
ویزبی: این دفعه آقاشاه به ما ماموریت نداده. فرمانده ازمون کمک خواسته.
آقای پی: چی؟ فرمانده کمک خواسته؟ چه کمکی؟
ویزبی: ایمیل داده گفته از وقتی آقاشاه هدیهی شنزبه و نندبه رو گرفته از اتاقش بیرون نیومده. همه نگرانش هستند.
آقای پی: مگه هدیهی شنزبه و نندبه چیه؟
ویزبی: نمیدونم دیگه. دفعهی قبلی که رفتیم اونجا هر کاری کردم به ما نشون نداد. گفت هدیهی خودشه نمیخواد به ما نشون بده.
آقای پی: حتما یه چیز خیلی خیلی باحاله که نمیخواد به ما نشونش بده. من میگم پلیاستیشنه.
ویزبی: نه من فکر کنم حتما لگوه.
{بخش صدای بچهها}
{دینگ آسانسور}
آقای پی: خب رسیدیم.
ستوان ویزبی: بیا بریم.
{صدای پای آقای پی و بال زدن}
فرمانده: آهای سرباز بدو جعبهی کارتهای بازی رو ببر اون طرف. آهای آشپز پس این لواشکهای کپک چی شد؟ زود باش.
سرباز: چشم قربان
آشپز: چشم قربان
ویزبی: سلام فرمانده چطوری؟ اینجا چه خبره؟
فرمانده: ا ستوان ویزبی آقای پی اومدید؟ واقعا دیگه نمیدونیم که چی کار کنیم. آقاشاه از اتاقشون نمییان بیرون.
آقای پی: یعنی چی که نمییاد بیرون.
فرمانده: ما هم دقیقا نمیدونیم که اونجا داره چی کار میکنه. اون روزی که شما اینجا بودین و جعبهی هدیهی شنزبه و نندبه رو دادین به آقاشاه، ایشون با هدیهشون رفتن تو اتاقشون و گفتن کسی نیاد پیششون.
ویزبی: خب؟!
فرمانده: فرداش هم که ما صبح رفتیم شیر و کیکشون رو بدیم بهشون اجازه ندادن براشون ببریم. برای ناهار هم از اتاقشون بیرون نیومدن.
آقای پی: برای پوپ چی کار میکردن؟
فرمانده: پوپ چیه دیگه آقای پی؟
ویزبی: منظورش دسشوییه. برای دسشویی چی کار میکردن؟
فرمانده: پشت اتاق آقاشاه یه دسشویی اختصاصی هست. لازم نیست که از اتاق بیان بیرون.
ویزبی: خب حالا این لواشک کپک و کارت بازی و اینا چیه؟
آقای پی: نگاه کن توپ و مدادرنگی و اینا هم هست.
فرمانده: ما از اون روز هر چیزی که آقاشاه دوست داشت رو میبریم براشون بلکه به خاطر اونها از اتاقشون بیان بیرون. ولی فایده نداره بیاین خودتون ببینین.
{هارپ}
فرمانده: قربان لواشک کپک آوردم براتون از اونا که دوست داشتین.
آقاشاه: نه نمیخوام. برو پی کارت.
فرمانده: قربان ستوان ویزبی و آقای پی هم هستن.
ویزبی: سلام قربان منم ستوان ویزبی از گارد تکاوران ویژهی ملکه.
آقای پی: منم اینجام آقاشاه. اگه لواشک میل ندارین من بخورمش.
آقاشاه: نه نمییام بیرون. لواشک هم نمیخوام.
آقای پی: پس من خوردم. زبون شلاقی به سمت لواشک
{صدای خوردن}
ویزبی: قربان میگین چی شده؟ چرا نمییاین بیرون.
آقاشاه: دارم با هدیهی قشنگم بازی میکنم.
ویزبی: خب این هدیهتون چی هست که دارین باهاش بازی میکنین.
آقاشاه: نمیدونم.
ویزبی: یعنی چی که نمیدونین؟
آقاشاه: هنوز براش اسمی انتخاب نکردم.
ویزبی: چی؟ یعنی خودش اسم نداره؟ باید شما براش اسم بذارین؟
آقاشاه: نمیدونم انقدر سوالهایی که ما جوابش رو نمیدونیم نپرس.
ویزبی: قربان از بزرگان نقل است که ندانستن عیب نیست نپرسیدن عیبه.
آقای پی: باز تو قنبله سنبله حرف زدی؟ نقل یعنی چی؟
ویزبی:نقل کردن یعنی اینکه حرف یک نفر رو تعریف کنیم. مثلا من الان حرف آدمهای بزرگ رو گفتم
آقای پی: یعنی آدمهای گنده؟ از چند کیلو حسابه.
ویزبی: ای بابا آقای پی ول کن بعدا برات توضیح میدم.
آقای پی: آخه من هنوز نفهمیدم اصلا اینکه اگه یه سوال داشته باشیم بپرسیم خوبه رو میفهمم اما اگه سوال نداشته باشیم و نپرسیم چرا ایراد داره؟
آقاشاه: چرا انقدر پشت در اتاق ما جر و بحث میکنین. ستوان ویزبی از امروز کلا دیگه حرفهای قلنبه سلنبه نزن.
آقای پی: بله انقدر قنبله سنبله حرف نزن مگه صدای لیانا رو که برات فرستادم نشنیدی؟
ویزبی: نه
آقاشاه: خب اگه اون ایمیلهات رو چک کنی هم درخواستهای ما رو میگیری هم صداهای بچهها رو. آقای پی بذار صدای لیانا رو که بشنویم چی گفته؟
آقای پی: بفرمایید.
لیانا: سلام گروهبان ویزبی من لیانا هستم از تهران ، لطفا انقدر اصطلاح تو حرفهات نگو همکلاسی من گفت که از اصطلاحا هیچی نمیفهمه خدافظ.
ویزبی: باشه لیانا چشم. سعی میکنم کمتر اصطلاح بگم و هر جا هم گفتم معنیاش رو بگم. خب آقاشاه حالا میشه بگید چرا اجازه نمیدین که کسی بیاد تو اتاق؟
آقاشاه: فرمانده آقای پی شما ها برین عقب ستوان ویزبی بیا گوشت رو بچسبون به در.
فرمانده: چشم قربان.
آقای پی: ما رفتیم عقب.
ویزبی: قربان چی شده بگین من الآن تنهام.
آقاشاه: ببین ویزبی ما دقیقا نمیدونیم که این چیزی که شنزبه و نندبه آوردن چیه ولی حدس میزنیم یه عینک ابر کهکشانی باشه.
ویزبی: خب حالا چرا در رو بستین روی خودتون.
آقاشاه: خب اگه عینک ابر کهکشانی نباشه ما ضایع میشیم جلو همه.
ویزبی: خب چطوره بگین نمیدونین چیه؟
آقاشاه: اولش میخواستم همین رو بگم ولی اگر عینک ابر کهکشانی باشه و ما نفهمیده باشیم که خیلی بدتر بود. برای همین تصمیم گرفتیم تا نفهمیدیم چیه کسی رو راه ندیم.
ویزبی: قربان بذارین من یه ذره فکر کنم.
{آهنگ فکر بکر}
ویزبی: قربان یه ایدهای به کلهام اومد. میگم چطوره بیاین بیرون و بگین که من میدونم این چیه ولی میخوام ببینم کی میتونه حدس بزنه که این چیه.
آقاشاه: هان؟ آفرین چه فکر خوبی کردی. همین کار رو میکنیم. پس تو برو همه رو ببر توی تالار اصلی قصر منم با این هدیههه مییام اونجا.
ویزبی: خب فرمانده سربازا آقای پی و بقیه همگی برین توی تالار قصر . قرار شده آقاشاه خودشون تشریف بیارن اونجا.
{هارپ}
{صدای شیپور}
فرمانده: همه ساکت باشید سلطان صاحب کپک آقاشاه سوم پادشاه کلمپه وارد میشوند.
{صدای راه رفتن}
آقاشاه: خب فرمانده بگو ببینم همه جمع شدند.
فرمانده: بله قربان. همه هستند.
آقاشاه: خب همگی گوش کنین. دوستان خوب من شنزبه و نندبه برای من یک هدیهی فوق العاده آوردن که من چند روز گذشته رو با اون هدیه سرگرم بودم. اما الآن تصمیم گرفتم که امتحان کنم و ببینم که کدوم یکی از شماها متوجه میشید که این هدیه چیه؟
ویزبی: چه فکر خوبی کردید قربان. من امیدوارم که اون کسی که متوجه می شه من باشم.
آقای پی: من زودتر میفهمم من زودتر میفهمم.
فرمانده: قربان اگر اجازه بدید من بفهمم که اون چیه.
آقاشاه: باشه باشه دعوا نکنید. این هدیه زیر این پارچهایه که روی میز جلوی منه. الآن پارچه رو بر میدارم که ببینید چیه. یک دو سه.
{افکت}
ویزبی: وای چه هدیهی زیبایی یعنی چی میتونه باشه؟
فرمانده: بله بله خیلی قشنگ و زیباست.
آقای پی: ولی این چیه؟
{افکت}
آقاشاه: یعنی تو نفهمیدی این چیه؟
ویزبی: چطور نفهمیدی چیه؟
فرمانده: بله چطور نفهمیدی چیه؟
آقای پی: وایسین ببینمش. میشه بهش دست بزنم؟
آقاشاه: راحت باش دست بزن.
{صدای دست کشیدن و بر داشتن}
آقای پی: من به نظرم این هیچیه.
ویزبی: چی چی هیچیه؟ مگه میشه هیچی نباشه. بده به من ببینم. نگاه کن اینجا دوتا سوراخ گرد داره.
فرمانده: اون چیه زیرش؟
آقاشاه: خودتون حدستون چیه؟
ویزبی: خب معلومه دیگه قربان این هم دستشه که وصل شده به این دوتا سوراخ گرد.
آقای پی: بابا من میگم این هیچیه.
آقاشاه: آقای پی باز که داری حرف خودت رو میزنی.
ویزبی: نگاه کن آقای پی از توی این دو تا سوراخ میشه نگاه کرد. اینجوری. وای چقدر همه چی عوض شد وقتی از توی این سوراخها نگاه کردیم.
فرمانده: بذار ببینم ستوان.
ویزبی: بیا نگاه کن.
فرمناده: هان. ولی فرقی نکرد که.
آقاشاه: یعنی نمیتونی ببینی؟!!!!
فرمانده: هان. چیزه چیزه. آره آره الآن که دقت میکنم میبینم فرق کرد.
آقای پی: بده به من ببینم چی میگین شما. بیا دارم نگاه میکنم هیچی نیست.
ویزبی: آقای پی انگار تو نمیتونی ببینی البته حق داری. هرکسی نمیتونه با عینک ابرکهکشانی امواج مخفی بین سیارهای رو ببینه.
آقاشاه: چی؟ امواج مخفی بین سیارهای؟ این حتما کار شلنبهایهاست. اونها امواج مخفی فرستادن به کلمپه. بده من ببینم عینک ابرکهکشانی رو.
ویزبی: بفرمایین قربان خودتون نگاه کنین از این دو تا سوراخ بالا باید نگاه کنید.
آقاشاه: بله خودم میدونم. کو کجاست این امواج مخفی بین سیارهای.
ویزبی: اوناهاش. کاملا مشخصه. از تو سوراخ نگاه کنین.
آقاشاه: من که چیزی نمیبینم.
ویزبی: یعنی شما هم نمیتونین با عینک ابرکهکشانی چیزی ببینین؟
آقاشاه: چی؟ معلومه که میتونم. وایسا یه بار دیگه نگاه کنم. آره آره اوناهاش. دارم امواج خالخالیای که از شلنبه میاد رو میبینم.
آقای پی: ولی این عینک ابرکهکشانی نیست من مطمئنم این هیچیه. وایسا الآن بهت نشون میدم.
آقاشاه: آهای فرمانده بیا تو هم از این سوراخهای عینک ابرکهکشانی نگاه کن ببین امواج رو میبینی یا نه.
فرمانده: بدین قربان. بله بله ایناهاش. امواج خال خالی کاملا مشخصه. خالخالهای قهوهای، بنفش، صورتی. حتما کار کار شلنبهایهاست.
ویزبی: آقای پی بیخود داری دنبال چی میگردی توی گوشیت.
آقای پی: نگاه کن عکس خودش رو پیدا نکردم ولی نگاه کن بالای این کادو مگه شبیه این حرف فارسی نیست.
ویزبی: کدوم حرف. این که ه دو چشمه.
آقای پی: آهان آره آره همین دیگه. این ه دو چشمه من تو کلاسهای فارسی داروگ یاد گرفتم. آقاشاه شما هم نگاه کنین.
آقاشاه: لازم نکرده ما خودمون میدونیم که این چیه؟ این عینک ابرکهکشانیه.
آقای پی: نخیر این هیچیه.
ویزبی: خب آقای پی این که نمیشه هیچی نباشه. نگاه کن بگیر تو دستت.
آقای پی: بیا گرفتم توی دستم.
ویزبی: میبینی وزن داره حسش میکنی. پس یه چیزی هست.
آقای پی: ولی نه باهاش میشه امواج بین سیارهای دید نه هیچی. اصلا عینک نیست.
ویزبی:خب اصلا شاید بشه باهاش میخ کوبید به دیوار.
آقای پی: میخوای با هیچی میخ بکوبی به دیوار؟
آقاشاه: چرا میگی هیچی ؟ با این با این با این.
آقای پی: خب اون هیچیه دیگه.
ویزبی: آقای پی گوش بده. بیا فرض کنیم که با این نه میشه میخ کوبید به دیوار، نه امواج بین سیارهای رو دید، نه مثل عینک میشه زدش به چشم و نه هیچ چیز دیگهای. ولی قبول داری که الآن ما داریم سر این با هم بحث میکنیم؟
آقای پی: بله قبول دارم.
ویزبی: خب نمیشه که ما سر هیچی با هم بحث کنیم. این حتما یه چیزی هست که ما داریم سرش بحث میکنیم دیگه.
آقای پی: خب منم میگم این هیچیه دیگه.
آقاشاه: ای بابا ما هر چی میگیم این آقای پی حرف خودش رو میزنه.
فرمانده: قربان قربان شنزبه و نندبه از سیارهی کلیله آمدهاند. اجازهی ورود میخوان.
آقاشاه: آهان خودشون اومدن الآن مییان میگن که این عینک ابر کهکشانی هست یانه. زودباش بگو بیان داخل.
{صدای پای گاو }
{صدای گاو}
شنزبه: سلام بر آقاشاه سوم سلطان صاحب کپک
{صدای گاو}
نندبه: امیدوارم از هدیهای که براتون گذاشتیم خوشتان آمده باشد.
آقاشاه:به به سلام بر شنزبه و نندبه. گاوهای خوب خودمون از سیارهی کلیله. خیلی هدیهی باحالی بود.
ویزبی: سلام شنزبه سلام نندبه. خیلی خوب موقعی اومدین. ما و این آقای پی به مشکل خوردیم.
{صدای گاو}
شنزبه: به چه مشکلی خوردید؟
{صدای گاو}
نندبه: ما خیلی خوشحال میشویم که بتوانیم به شما کمک کنیم.
آقاشاه: نگاه کن این هدیهای که شما آوردین ما خیلی دوستش داریم. اصلا ما تا حالا عینک ابرکهکشانی که امواج مخفی بین سیارهای رو نشون بده نداشتیم. ولی این آقای پی میگه این هیچی نیست.
آقای پی: نه آقاشاه من کی گفتم این هیچی نیست. من میگم این هیچیه.
ویزبی: ببین شنزبه جون این آقای پی زبان فارسیاش خیلی خوب نیست.
آقای پی: چه ربطی به زبان فارسی داره من میگم این هیچیه چرا شما حرفم رو نمیفهمین؟
{صدای گاو}
شنزبه: آقای پی درست میگه این هیچیه.
{افکت}
آقاشاه: یعنی چی که این هیچیه!! یعنی شما به من هیچی هدیه دادین؟! یعنی این عینک ابرکهکشانی نیست؟!
{صدای گاو}
نندبه: قربان این عینک ابرکهکشانی نیست و هیچی رو نشون نمیده. این یکی از مجسمههای «هیچ» ساختهی استاد تناولی است.
آقای پی: دیدین من که میگم این هیچیه. همین اسم این آقاهه رو یادم نمیاومد.
ویزبی: چی بذار ببینم؟
آقاشاه: چی؟! این مجسمه است؟ اینکه نه سر داره نه پا داره. مجسمهی چیه؟
{صدای گاو}
شنزبه: این مجسمه یک اثر هنریه. شما هر چیزی با دیدن این به ذهنتون بیاد این همونه. معنای این برای هر کسی فرق میکنه. و به خاطر همین ارزشمنده.
آقای پی: ایناهاش. پیداش کردم. نگاه کن ستوان توی اینترنت سرچش کردم. نگاش کن همینه.
ویزبی: بده ببینم. مجسمهی هیچ اثر پرویز تناولی. ا آره قربان انگار این یه اثر هنری خیلی خیلی ارزشمنده. اوه اوه چقدر هم گرونه.
آقاشاه: بده ببینم گوشیت رو آقای پی.
آقای پی: بفرمایین آقاشاه.
ویزبی: خب شنزبه نندبه شما این رو از کجا آوردین؟
{صدای گاو}
نندبه: پادشاه کلیله علاقهمند به آثار هنری است و من و خواهرم شنزبه از طرف ایشون در حراجیهای آثار هنری شرکت میکنیم. ما این رو خریدیم.
{صدای گاو}
شنزبه: پادشاه کلیله که علاقهمند هستند با آقاشاه دوست بشن گفتند این اثر ارزشمند هنری رو به نشانهی علاقهی ایشون به آقاشاه هدیه بدهیم.
آقاشاه:بله بله ما خیلی خوشحال هستیم از دوستی با پادشاه کلیله. آهای فرمانده این ماه ۱۰۰۰ تا کیک کپک بیشتر بده به شنزبه نندبه.
فرمانده: چشم قربان.
آقاشاه: البته این فقط جهت تشکره. ما هم خیلی به هنر علاقه داریم. به زودی ما هم یه هدیهی خیلی عالی و ارزشمند برای پادشاه کلیله میفرستیم.
ویزبی: بله قربان خیلی این کار خوبیه. خب با اجازهتون ما برگردیم به زمین. بچههای کندو منتظر هستن که ما باهاشون تاپ تاپ خمیر بازی کنیم.
آقاشاه: باشه باشه. بذار پس من از بچهها خدافظی کنم. بچهها میدونم که از پادکستهای سیارهی کلمپه خیلی خوشتون آمده. ما هم سعی میکنیم تند تند پادکست درست کنیم. البته اگه این صاد حواس پرتی نکنه. از طرف من خدافظ.
آقای پی: بچهها مراقب خودتون باشید. یهویی خدافظ.
ویزبی: این که پادکست تو نیست؟ چندبار بگم نگو یهویی خدافظ.
آقای پی: هی هی هی.
ویزبی: بچهها یه سر به سایت داروگ بزنید. داروگ کیدز دات کام. داروگ هم با دبلیوه. تا قسمت بعد خداحافظ.
