مشتری‌های عجیب کیک کپک

ویزبی: خب نوبت منه نوبت منه. محکم نزنین‌ها.

قیزبی: باشه باشه. بخواب. تاپ تاپ خمیر شیشه پر پنیر دست کی بالا دست کی پایین.

ویزبی: آخ آخ چرا اینقدر محکم می‌زنین؟ وایسین نوبت منم می‌شه.

{ه ه ه}

ویزبی: خب گیزبی که دستش بالاست.  چیزبی هم دستش بالاست.

{هیول}

ویزبی: چی می‌گین. حواسم رو پرت نکنین. شیزبی و نیزبی هم دستشون بالاست. همه‌تون که دستتون بالاست اینجوری که قبول نیست.

{هیوووولااااا}

ویزبی: اصلا من بلند شدم. ا کجا رفتین شماها چرا اونجا وایسادین.

{هیییووووللاا}

ویزبی: هیولا چیه هی می‌گین هیولا هیولا.

قیزبی: ویزبی پشتت هیولاست.

ویزبی: برو بابا مگه هیولا وجود داره اصلا. بذارین ببینم چی می‌گین.

{صدای جیغ}

ویزبی: نه نه ننه تو رو خدا منو نخور. من تلخم. من بد مزه‌ام. واااااای  ملکه کجایی به دادم برس.

{افکت تغییر رنگ}

آقای پی: ستوان ویزبی ستوان ویزبی نترس. منم آقای پی‌ام. نترس.

ویزبی: چییی؟؟!! آقای پی. آخه این چه کاریه؟ تو مثلا رفیق منی، نمی‌گی زهره ترک می‌شم؟

آقای پی: بابا نمی خواستم بترسونمت. این هالووین کاستوم منه. نمی‌دونستم این رو بپوشم تو زهره می‌شی.

ویزبی: زهره چیه. من که زهره نمی شم. زهره‌ترک شدن یعنی اینقدر ترسیدن که نزدیک باشه غش کنی. این چیه گذاشتی رو کله‌ات. هالوفین دیگه چیه؟

آقای پی: بابا هالووین همون جشنیه که آخر اکتبره لباس‌های عجیب می‌پوشیم می‌ریم دم خونه‌ی مردم رو می‌زنیم شکلات می‌گیریم.

ویزبی: من یه چهارشنبه سوری بلدم که می‌ریم قاشق‌زنی می‌کنیم، از همسایه‌ها خوراکی و اینا می‌گیریم. هالوفین مالوفین بلد نیستم.

آقای پی: اوه یادم نبود. این رسم خانواده مامانم ایناست که کانادایی‌ان.

ویزبی: حالا من نفهمیدم چرا لباس عجیب پوشیدی اومدی دم کندوی ما؟ من و بچه‌های کندو داشتیم تمرین مارش نظامی می‌کردیم.

آقای پی: ا من خودم دیدم داشتین تاپ تاپ خمیر بازی می‌کردین.چرا الکی پلکی می‌گی؟

ویزبی: حالا هرچی. می‌گم چی شده؟

آقای پی: بابا آقاشاه ده بار بهت ایمیل داده. دید جواب ندادی زنگ زد، استودیو گفت فوری بیام بهت بگم. در ضمن چند وقته تو نیومدی استودیو که من بتونم کاستومم رو بهت نشون بدم. بعد دیدم الان که دارم میام دوباره کاستومم رو بپوشم.

ویزبی: کاستوم یعنی چی؟

آقای پی: یعنی همین لباس‌هایی برای موقع‌های خاصی می‌پوشیم. مثلا نگاه کن الآن من کاستوم هالوین پوشیدم با طرح اژدهاها.

ویزبی: آهان فهمیدم. در ضمن تو لباس با طرح یک اژدها پوشیدی نه اژدهاها.

آقای پی: آره همون اژدهاها.

ویزبی: بابا اژدهاها یعنی چندتا اژدها.

آقای پی: حالا هرچی. زودباش بریم پیش آقاشاه دیر شده منم چمدونم رو برداشتم.

ویزبی: باشه بیا با آسانسور کندو بریم.

آقای پی: مگه با آسانسور کندو هم می‌شه رفت.

ویزبی: معلومه که می‌شه. ورد جادوی ملکه هر آسانسوری رو تبدیل به آسانسور جادویی می‌کنه.

ویز ویز ویز ویزو ویز.

کلمپه ویز ویز کلمپه

گیچ پوچ توچ ماچ موچ

گیچ پوچ توچ ماچ موچ

فییییییییش میییییش موررووووووووووج

{افکت آسانسور}

آقای پی: خب آقاشاه چی نوشته تو ایمیلش.

ویزبی: نوشته که توی کلمپه یه جعبه پیدا شده که معلوم نیست برای کیه. برای همین کل کلمپه به هم ریخته، آقاشاه هم اعلام وضعیت اضطراری کرده.

آقای پی: ارتزازی یعنی چی؟

ویزبی: می‌گم آقای پی چرا تو فقط کلمه‌های فارسی رو غلط می‌گی؟ چرا انگلیسی‌ها رو درست می‌گی.

آقای پی: اولا که اینطوری نیست. مثلا من نمی‌تونم درست بگم Bare و همیشه می‌گم Bear .

ویزبی: خب این دوتا که یکی بود.

آقای پی: نخیر bare با bear فرق می‌کنه چطور نمی‌دونی.

ویزبی: خب اون بر یعنی چی؟

آقای پی: یعنی خرس.

ویزبی: خب اون یکی بر یعنی چی؟

آقای پی: اینی که تو گفتی خرس بود. اون یکی یعنی لخت.

ویزبی: یعنی الآن من بگم  the bear is bare یعنی گفتم خرس لخته؟

آقای پی: نه تو الان گفتی که خرس خرسه. باید بگی The bear is bare.

ویزبی: ای بابا کلافه‌ام کردی.

آقای پی: حالا اینو ولش من. نگفتی ارتزازی یعنی چی؟

ویزبی: ارتزازی نه اضطراری. یعنی ویژه یعنی اورژانسی.

آقای پی: اون هم emergency ه.

ویزبی: حالا هرچی. انقدر حرف زدیم بچه‌ها حوصله‌شون سر رفت. بچه‌ها یه جعبه پیدا شده که معلوم نیست صاحبش کیه. اصلا توش چیه. ما هم داریم می‌ریم ببینیم صاحبش کیه.

آقای پی: ستوان ویزبی ستوان ویزبی من یه نقشه‌ای دارم می‌گم بیا برو تو جیب این لباس اژدهاهایی من قایم شو بریم آقاشاه اینا رو بترسونیم.

ویزبی: هی هی هی. تو هم بعضی اوقات خوب شیطون می‌شیا.

آقای پی: بیا برو تو. فقط مراقب باش جیبش سوراخه نیوفتی تو دم اژدها.

ویزبی: باشه باشه حواسم هست.

{صدای تق و توق}

{دینگ آسانسور}

آقای پی: رسیدیم.

{صدای راه رفتن}

آقای پی: ا توی قصر هیچکس نیست.

ویزبی: برو بچرخ. فقط حواست باشه یه وقت نبیننت یهویی بپریم بگیم یوهووووو.

آقای پی: باشه حواسم هست.

ویزبی: برو سمت اتاق آقاشاه.

{صدای پا}

آقای پی: اینجا هم که کسی نیست.

ویزبی: خب برو بیرون حتما بیرونن.

{صدای پا}

آقای پی: آهان اونجا انگار یه خبریه همه جمع شدن.

ویزبی: برو همونجا. یواش برو یهویی بترسونیمشون هی هی هی.

آقای پی: داریم می‌رسیم ستوان آماده باش.

آقاشاه: فرمانده مراقب باش ممکنه به ما حمله کنند.

فرمانده: چشم قربان همه‌ی سربازها آماده‌اند.

آقاشاه: این ستوان ویزبی نیومد؟ نکنه قبل از اونکه اون‌ها برسن به ما حمله کنند. 

فرمانده: نه قربان. نترسین. من به همه‌ی سربازها یکی یه دونه کیسه‌ی کپک قلنبه دادم که اگه حمله کردن با اونا بزنیمشون.

آقاشاه: هان این خوبه کیسه‌ی کپک قلنبه رو ببینن خودشون می‌ترسن.

آقای پی: ستوان کیسه‌ی کپک قلنبه چیه دیگه. 

ویزبی: الآن چه وقت سوال پرسیدنه صدامون رو می‌شنون.

آقاشاه: یه صدایی اومد.

ویزبی: حالا وقتشه یک دو سه.

ویزبی و پی: یووووههووووو.

آقاشاه: وای هیولا. فرمانده سربازا به ما حمله کردن بزنیدش.

فرمانده: سربازا حمله.

آقای پی: آخ آخ وای چرا می‌زنین. نزنین.

آقاشاه: دم این اژدها داره بالا پایین می پره.

فرمانده: الآن می‌زنمش.

{صدای تق و توق}

ویزبی: آخ نزن بی‌انصاف…..

آقاشاه:  هنوز کله‌اش تکون می‌‌خوره.

{تق}

فرمانده: دیگه تکون نمی خوره.

آقاشاه: دیدین گفتم این کار کار دشمنای ما توی سیاره‌ی شلنبه است. این اژدها حتما از سیاره‌ی شلنبه اومده. زودباشین تا به هوش نیومده با طناب ببندینش.

فرمانده: چشم قربان.

{صدای تق و توق}

فرمانده: ولی قربان نگاه کنین پوست این اژدها چقدر شل و وله.

آقاشاه: یعنی چی؟

فرمانده: ا نگاه کنین اینکه پوست نیست یه لباسه شبیه اژدهاست.

آقاشاه: یعنی می‌گی یکی از سیاره‌ی شلنبه با لباس اژدها به ما حمله کرده.

فرمانده: نه قربان ا ا ا این که آقای پی خودمونه توی این لباس.

{صدای ناله ویزبی}

آقاشاه: ا ا دم اژدها داره ناله می‌کنه.

فرمانده: بیا بیرون بیرون. قربان این هم دم اژدها نیست این هم ستوان ویزبیه.

آقاشاه: آخ آخ آخ ببینین چه بلایی سر ستوان ویزبی و آقای پی آوردین. حالا من جواب ملکه رو چی بدم؟

فرمانده: قربان خودتون گفتین اینا از سیاره‌ی شلنبه اومدن دشمن هستن ما هم زدیمشون.

آقاشاه: بدوین برین دکتر و جعبه‌ی کمک‌های کپکی رو بیارین.

فرمانده: چشم قربان.

آقاشاه: به آشپز هم بگو شربت عسل درست کنه بدیم ستوان ویزبی بخوره حالش جا بیاد.

{هارپ}

ویزبی: آی ملاجم. وای وای وای. چرا ۵ تا آقاشاه داریم؟

آقاشاه: من یکی‌ام ویزبی جان. بیا یکم شربت عسل بخور.

ویزبی:وای سرم. آخ پام.  آی ملکه کجایی ببینی تکاورانت ناجوانمردانه مورد حمله قرار گرفتن.

فرمانده: ما حمله نکردیم که شما از پشت حمله کردین.

آقاشاه: ا هیس فرمانده. هیچی نگو.

ویزبی: آخ آقای پی دستیار نازنینم کجایی؟

آقاشاه: فرمانده آقای پی به هوش نیومد؟

فرمانده: نه قربان هنوز به هوش نیومده.

ویزبی: آخ آخ آخ آخ. آیا من دوباره ملکه را خواهم دید. هااااااااااا

آقاشاه: یه سطل آب بریز روی آقای پی ببینیم به هوش می‌یاد یا نه.

فرمانده: چشم قربان. سربازا آب بریزین.

{صدای آب}

آقای پی: آی هدم اوچ شده. وات ایز ملاج. آقاشاه هم سون تا شده.

آقاشاه: آخ آخ آقای پی همینطوری نصف حرفاش انگلیسی بود، الان کیسه‌ی کپک خورده به کله‌اش فارسی انگلیسیش کلا قاطی پاتی شده.

آقای پی: آی هیت کیسه کپک هستم.

آقاشاه: آهان فهیدم. آقای پی عاشق کیک کپکه. برید براش یه کیک بیارید.

فرمانده: همینجا یک کیک کپک هست. بیا بخورش آقای پی

{صدای دادن کیک}

آقای پی: چه بوی خوبی. آی ام هانگری. زبون شلاقی به سمت کیک.

{افکت زبون}

آقاشاه: فرمانده کیک کپک اینجا چی کار می‌کرد؟

فرمانده: قربان دیروز روز تحویل کیک‌هایی بود که هر ماه به نماینده‌های سیاره‌ی کلیله می‌دیم. این از دیروز اینجا جا مونده بود.

آقای پی: هام هام هام .آخیش حالم جا اومد. ا سلام آقاشاه سلام فرمانده. اینجا چه خبره. ستوان ویزبی چرا کله‌اش رو گرفته؟

آقاشاه: یعنی تو هیچی یادت نیست؟

آقای پی: چی یادم باشه؟

آقاشاه: هیچی هیچی. آهای فرمانده شربت عسل رو بده به ستوان دیگه.

فرمانده: بیا ستوان ویزبی بیا شربت بخور.

ویزبی: من آب قند نمی‌خورم.

فرمانده: آب قند نیست. شربت عسله. بخور برات خوبه.

{قورت قورت قورت}

ویزبی: آخیش حالم جا اومد.

آقای پی: ستوان ویزبی یه چیز  قلنبه‌ی قرمز روی کله‌اته.

ویزبی: چی؟ یه چیز قلنبه‌ی قرمز. ببینم.

{جیززز}

ویزبی: آخ آخ کله‌ام باد کرده. وایسا ببینم آقای پی یه چیز قلنبه‌ی قرمز گنده هم وسط دوتا چشم تو سبز شده.

آقای پی: بالاخره سبزه یا قرمز؟

ویزبی: سبز شده یعنی در اومده. انگار کله‌ی تو هم باد کرده.

آقای پی: ببینم.

{جیزز}

آقای پی: آخ آخ. ما هدک اوچ. وری بد.

آقاشاه: باز این انگلیسی شد یه کیک کپک بدین بهش.

فرمانده: آقای پی این کیک کپک برای تو

آقای پی: هام هام هام. آخیش. حالم بهتر شد.

ویزبی:آقاشاه، فرمانده،شما فهمیدین چه بلایی سر ما اومده. من توی دم لباس آقای پی گیر کرده بودم چیزی نمی‌دیدم ولی انگار به ما حمله شد. یه چیز سفتی خورد تو کله‌ی من، من از هوش رفتم.

فرمانده: ما بودی….

آقاشاه: چی می‌گی فرمانده. نه ما نمی‌دونیم چی شده.

ویزبی: خیلی عجیبه. آقای پی من که اون پایین بودم ندیدم تو که می‌دیدی کی به ما حمله کرد.

آقای پی: من هیچی یادم نمی‌یاد. البته وایسا یه چیزهایی دارم یادم می‌یاد. یه چیزی درباره‌ی کیسه کپک بود.

آقاشاه: ا آقای پی ببینم چقدر سرت باد کرده.

{جیییزززز}

آقای پی: آخ آخ. ما هدک اوچ. وری بد.

آقاشاه: آخ آخ دوباره حالش بد شد. آهای فرمانده این آقای پی رو ببر تو آشپزخونه هرچقدر کیک کپک خواست بهش بده. بگو دکتر قصر هم معاینه‌اش کنه.

فرمانده: چشم قربان. بیا بریم آقای پی

{صدای راه رفتن}

ویزبی: اینجا یه چیزی مشکوکه.

آقاشاه: خب معلومه که مشکوکه. من دارم از صبح به این‌ها می‌گم کسی توجه نمی‌کنه.

ویزبی: مگه چی شده.

آقاشاه: نگاه کن همه چی از اون شروع شد.

ویزبی: اون جعبه رو می‌گین.

آقاشاه: بله من مطمئنم که این کار پادشاه شلنبه است.

ویزبی: پادشاه شلنبه کیه؟

آقاشاه: شلنبه سیاره‌ی بغلی ماست. پادشاهش هم دشمن ماست.

ویزبی: حالا این جعبه رو اون گذاشته اینجا؟

آقاشاه: ما که غیر از اون دشمنی نداریم. پس حتما این جعبه رو اون گذاشته اونجا.

ویزبی: آخه شما که ندیدین اون بیاد بذاره اینجا. شاید کس دیگه‌ گذاشته باشه.

آقاشاه: نکنه تو با اون‌ها دست به یکی کردی؟ با هم نقشه کشیدین.

ویزبی: بابا من تا همین دو دقیقه پیش نمی‌دونستم اصلا سیاره‌ی شلنبه وجود داره.

آقاشاه: خب می‌گی چی کار کنیم حالا.

ویزبی: خب بریم ببینیم اون جعبه چیه؟ توش چی گذاشتن.

آقاشاه: خوب فکری کردی ستوان ویزبی. برو برو ببین چیه؟

ویزبی: من برم؟ چرا من برم؟ این جعبه تو سیاره‌ی شماست خودتون برید.

آقاشاه: اهکی من اگه برم اتفاقی برام بیفته کلمپه بی پادشاه می‌شه.

ویزبی: خب من اگه برم ملکه بی ستوان ویزبی می‌شه.

آقاشاه: ولی قیزبی و شیزبی و گیزبی و بقیه‌ی تکاوران ملکه هستند و یاد تو را گرامی نگه خواهند داشت.

ویزبی: ا قربان من نمی‌خوام یاد من را گرامی نگه بدارند من می‌خوام برگردم زمین پیش ملکه‌ی خودمون.

آقاشاه: من نمی‌دونم ستوان ویزبی. تو اینجایی که به ما کمک کنی. خودت هم پیشنهاد دادی که بریم و ببینیم توی اون جعبه چیه. اگه نری من به ملکه می‌گم که تو اومدی یه پیشنهادی دادی بعد جا زدی.

ویزبی: خیلی خب باشه. فقط بذارین من یه صدا برای یکی بفرستم بعدش می‌رم.

آقاشاه: باشه بفرست.

{دینگ}

ویزبی: سلام و دورود بر بهترین ملکه‌ی کل جهان، مادر کندو. خواستم عرض کنم خدمتتون که اگر خوبی‌ای بدی‌ای دیدین ما رو حلال کنین. به دستور آقاشاه سلطان صاحب‌کپک من دارم می‌رم به یه ماموریت ناشناخته.

آقاشاه: ا ا ا ا نفرست نفرست.

ویزبی: چرا پشیمون شدین قربان؟

آقاشاه: نه. اصلا یه چیزی بیا با هم بریم.

ویزبی: با هم بریم؟

آقاشاه: خب الآن که فرمانده و سربازا نیستن می‌تونم بگم. من یه ذره می‌ترسم تنهایی برم.

ویزبی: خب اینکه ما بترسیم ایراد نداره که. ولی قربان از شما چه پنهون منم می‌ترسم.

آقاشاه: خب بیا دست هم رو بگیریم بریم ببینیم اون جعبه‌ی عجیب و غریب چیه.

ویزبی: باشه قربان بیاین بریم.

{صدای قدم برداشتن}

ویزبی: فقط ۵ قدم مونده. داریم می‌رسیم.

آقاشاه: ویزبی به بچه‌ها نگی ما ترسیدیم‌ها.

ویزبی: قربان دیر گفتین بچه‌ها دارن می‌شنون.

آقاشاه: چی؟! مگه میکروفون دست آقای پی نبود؟

ویزبی: قربان دانابات میکروفون یقه‌ای سفارش داده برای استودیو. الآن همه‌مون داریم.

آقاشاه: ای بابا. بچه‌ها من که نترسیدم.

ویزبی: قربان ترسیدن که ایراد نداره. خیلی طبیعیه. الآن هم رسیدیم سر بسته‌ی عجیب.

آقاشاه: خب این چیه؟

ویزبی: قربان یه چیزی روش نوشته.

آقاشاه: خب بلند بخون ببینیم چی نوشته.

ویزبی: نوشته که تقدیم با احترام به سلطان صاحب‌کپک آقاشاه سوم پادشاه کلمپه. از طرف شنزبه و نندبه.

آقاشاه: چی؟ شنزبه و نندبه. همون دوتا گاوی که هر ماه میان از ما کیک کپک می‌خرن؟

ویزبی: آره دیگه. یه چیزی ببینم اینجا دم در پشتی قصر شما نیست؟

آقاشاه: چرا همینجا است.

ویزبی: خب اینجا همین جاییه که آشپز شما کیک‌های کپک رو تحویل شنزبه و نندبه می‌ده دیگه. ببینم اینا کی اومدن کیک ببرن.

آقاشاه: فرمانده می‌گفت دیروز اینجا بودن.

ویزبی: خب معما حل شد دیگه. این جعبه رو احتمالا پادشاه سیاره‌ی کلیله براتون فرستاده.

آقاشاه: یعنی شنزبه نندبه این رو گذاشتن اینجا برای ما؟

ویزبی: آره دیگه. حالا می‌خواین بازش کنین ببینیم توش چیه؟

آقاشاه: نخیر هدیه‌ی خودمه فقط خودم بازش می‌کنم به کسی هم نمی‌دم.

ویزبی: عجب‌ها شما که تا دو دقیقه پیش می‌گفتین می‌ترسین که جعبه رو باز کنین. حالا چی شد؟

آقاشاه: کی ؟ من؟ من سلطان صاحب کپک از هیچی نمی‌ترسم. تو هم اگه ماموریتت تموم شده برگرد زمین.

ویزبی: باشه. ایرادی نداره. من که بالاخره می‌فهمم توی جعبه چی بوده. بیاین از بچه‌ها خدافظی کنیم بعد من برم ببینم آقای پی حالش چطوره؟ بالاخره یادش اومد که کی زد تو سر ما یا نه.

آقاشاه: بچه‌ها یادتون باشه که آقاشاه نترس‌ترین شاه کل کل کل سیاره‌ها است. از هیچکس به خصوص اون شلنبه‌ای‌های ناقلا نمی‌ترسه. ببینم ویزبی بعد از خدافظی برای بچه‌ها آهنگ آقاشاه بهترین شاه رو می‌ذاری؟

ویزبی: بله قربان.

آقاشاه: خوبه. بچه‌ها من الآن گفتم که ستوان ویزبی آهنگ من رو بذاره. مراقب خودتون باشید. منم برم ببینم پادشاه کلیله چی برام فرستاده.

ویزبی: بچه‌ها منم می‌رم ببینم چه بلایی سر آقای پی اومد. ببینم اگه خوب شده بر گردیم زمین. به صاد هم می‌گم که پادکست‌های ما رو تند تند بذاره. شنیدم خیلی‌هاتون پیام دادین که چرا ما پادکست نمی‌ذاریم. اگر خواستین برای ما پیام بفرستین برید به سایت داروگ یعنی داروگ کیدز دات کام. داروگ هم با دبلیوه. تا قسمت بعدی خداحافظ.

{موسیقی}



پیمایش به بالا