لوچیستان – جشن پادشاه قصه‌ها

آقای پی: بچه‌ها سلام یادتونه توی قسمت قبل چه اتفاقی افتاد؟ ناداوان اومد استودیو که میکروفون استودیو رو با خودش ببره به جشن خودش در قلعه‌ی الموت. البته اولش می‌خواست همه‌ی بچه‌ها رو دعوت کنه و این‌ کار رو هم کرد ولی آخه کی ۱۰ دقیقه قبل از مهمونی، تازه به مهمون‌ها خبر می‌ده؟! حتی اکوان دیو و ارژنگ دیو هم نرسیدن که به جشن بیان.

دانابات: البته کیمیا دودانگه رسید ولی کسی در رو باز نکرد.

آقای پی: واقعا؟ کیمیا رسید؟ صداشو پخش کن ببینم دانابات.

سلام ناداوان من کیمیا دودانگه هستم من همون موقع که فهمیدم سریع خودم رو با یه جت‌پک خودم رو رسوندم فکر کنم متوجه نشدی.

آقای پی: یادم باشه به ناداوان بگم. ناداوان وقتی فهمید که خیلی دیر شده و بچه‌ها نمی‌تونن بیان به مهمونی تصمیم گرفت که به جای اینکه بچه‌ها رو دعوت کنه میکروفون استودیو رو ببره که بچه‌ها بفهمن توی جشن چه اتفاقاتی افتاده. ولی ما نذاشتیم میکروفون رو ببره. بعد تصمیم گرفت  که لوبت خفاش رو دعوت کنه  به جشن تا بچه‌ها با لوبین بتونن بفهمن که توی جشن ناداوان چه اتفاقی افتاده. برای این کار ناداوان یه نامه نوشت و از لولو خواست که بیاد به جشن به شرط اینکه قول غولی بده که ناداوان رو دستگیر نکنه و تمام مراسم‌های جشن رو هم اجرا کنه. لولو هم وقتی بیدار شد و نامه‌ی ناداوان رو خوند تصمیم گرفت که قول غولی بده و بره به جشن ولی وقتی رسید به در بسته‌ی قلعه خورد و معمایی که نتونست حلش کنه. حالا بریم و ادامه‌ی ماجرا رو بشنویم.

 

 



لولو: سلام بچه‌ها من لوبت هستم خفاش جهانگرد که عاشق کشف دنیا است. برای آخرین قسمت از فصل سوم لوچیستان آماده‌اید؟

{موسیقی}

لولو: ای ناداوان فرقی نمی‌کنه زیر زمین قایم شده باشی یا بالای ابرها با لوبین پیدات می‌کنم. آخ یادم نبود. قول غولی دادم. امروز نمی‌تونم دستگیرت کنم. ولی بالاخره یه روزی دستگیرت می‌کنم.

{موسیقی}

لولو: هی دانابات بگو ببینم کسی تونسته جواب معمای ناداوان از قسمت قبل رو پیدا کنه.

دانابات: بله کلی از بچه‌ها صدا فرستادن بیا صدای چندتاشون رو گوش بدیم

{صدای بچه‌ها}

لولو: آفرین بچه‌ها راست می‌گین. اون پیازه که اگه پوستش رو بکنیم گریه‌مون در میاد. ممنون که کمکم کردین که این چیستان رو حل کنم. خب باید برم به جشن تاجگذاری ناداوان به عنوان پادشاه قصه‌ها.

دانابات: لوپرک آماده‌ی پروازه. مختصات قلعه‌ی الموت هم روی لوبینت هست.

لولو: من که اصلا دوست ندارم برم وسط جشن دیوها و غول‌ها.من توی روز هیچی نمی‌بینم، یه وقت این دیوها و غول‌ها بلایی سرم نیارن؟

دانابات: جشن دیوها که توی روز برگزار نمی‌شه. معمولا شب برگزار می‌شه. الآن هم در الموت شبه. پس نور اذیتت نمی‌کنه، می‌تونی ببینی.

لولو: تنها نقطه‌ی مشترک من و ناداوان دیو همینه که جفتمون شب‌ها راحت‌تریم.  دانابات شمارش معکوس رو شروع کن.

{شمارش معکوس و صدای پرواز لوشنل}

لولو: پیش به سوی قلعه‌ی الموت.

{هارپ}

لولو: خب من رسیدم پشت در قلعه.

ناداوان: به به سلام لوبت خفاش. می‌بینم که برگشتی. ببینم جواب چیستان من رو پیدا کردی؟

لولو: بچه‌ها به من کمک کردن و من فهمیدم جواب چیستان چیه.

ناداوان: خب بگو ببینم چیه؟

لوبت: پیازه پیاز.

{افکت حل مسئله}

ناداوان: این اولین باره که من خوشحال می‌شم که تو تونستی جواب چیستان‌های من رو پیدا کنی. آخه تو قول غوغولی دادی و نمی‌تونی من رو دستگیر کنی. ها ها ها.

لوبت: من که بالاخره می‌گیرمت یه روزی. حالا در رو باز می‌کنی بیام تو یا نه.

ناداوان: آهای دیوچه‌ها در رو باز کنین.

دیوچه‌ها: چشم ناداوان

{صدای باز شدن در}

}اتل متل یه دیوچه

طلسم کجاست رو طاقچه

طاقچه کجاست تو باغچه

باغچه کجاست تو کوچه

یه جشن داریم تو کوچه

یه دیو داریم تپلچه

روغن کله‌پاچه

ناداوان می‌خواد شاه بشه

دیش دارا دیدام دیدام دام

صاحب قصه‌ها شه

دیش دارا دیدام دیدام دام{

{صدای همهمه}

اکوان دیو: این اینجا چی کار می‌کنه؟

ارژنگ دیو: کی این رو دعوت کرده؟

اکوان: پس لوبت لوبت که می‌گن اینه؟ اینه که همیشه جلوی ناداوان رو می‌گیره؟

لولو: اگه اجازه بدین من رد بشم. وای بچه‌ها اینجا پر از دیو و دیوچه است. همه‌شون هم چپ چپ دارن به من نگاه می‌کنن.

ویزبی: آهای لولو لولو بیا اینجا برات جا گرفتم.

لولو: ا ستوان ویزبی تو اینجا چی کار می‌کنی؟

ویزبی: من مجری برنامه‌ام.

لولو: چی؟ تو مجری برنامه‌ی شاه شدن نادوانی؟

ویزبی: ناداوان دیروز زنگ زد به ملکه گفت که می‌خواد شاه قصه‌ها بشه و از ملکه دعوت کرد که بیاد به جشن. ملکه هم چون خیلی از این ناداوان خوشش نمیاد گفت نمی‌تونه بیاد جشن ولی نماینده‌اش رو می‌فرسته.

لولو: ملکه چرا از ناداوان خوشش نمی‌یاد؟

ویزبی: من چه می‌دونم اینا مناسبات سلطنتیه. بعد هم به من گفت به نمایندگی از ایشون بیام جشن.

لولو: حالا چی شد که شدی مجری برنامه؟

ویزبی: قبل از اینکه بیای دیوچه‌ها اومدن اون میز رو گذاشتن روش هم نوشتن مجری برنامه. بعد بین دیوها و غول‌ها دعوا شد که کی بشه مجری برنامه.

لولو: چرا دعوا شد؟

ویزبی: چمدونم، همه می‌خواستن تو بلندگو حرف بزنن. منم نشسته بودم داشتم شربت خرزهره می‌خوردم برای خودم.

لولو: شربت خرزهره چیه دیگه؟

ویزبی: چمدونم یه شربت مخصوص دیوهاست. آنقدم بد مزه است. بوی جوراب‌های آقای پی رو می‌ده. خلاصه دعوا شد و بزن و بزن اکوان دیو می‌گفت من باید مجری بشم، پولاد غندی می‌گفت اهکی من صدام قشنگ‌تره، ارژنگ دیو می‌گفت من از همه‌تون بزرگ‌ترم آخرش قرار شد  ده بیست سه پونزده بیارن. ناداوان خودش شروع کرد به شمردن ده بیست سه پونزده هزار شصت و شونزده. هرکی می‌گه شونزده نیست هفده هجده نوزده بیست. من سرمو بالا کردم ببینم کی مجری شده دیدم انگشت ناداوان جلو دماغمه همه هم دارن به من نگاه می‌کنن. اینجوری شد که من شدم مجری برنامه.

ناداوان: آهای ستوان ویزبی بدو بیا برنامه رو شروع کن. داره دیر می‌شه.

ویزبی: باشه باشه. اومدم. لولو من برم پشت میز. بعدا بر می‌گردم.

لولو: باشه برو.

{صدای بال زدن ویزبی}

لولو: بچه‌ها اینجا خیلی عجیب غریبه. جشن پادشاه شدن ناداوانه ولی همه زل زدن به من.

ویزبی: امتحان می‌کنم امتحان می‌کنم یک دو سه. به جشن تاجگذاری ناداوان به عنوان پادشاه قصه‌ها خوش اومدین.

اکوان دیو: کی این دیوضایع‌کن رو راه داده اینجا؟

ویزبی: منو می‌فرمایین جناب اکوان دیو؟

اکوان: نخیر این لوبت رو می‌گم. این یه دیوضایع‌کنه.

ویزبی: دیوضایع‌کن یعنی چی؟

ارژنگ: این اصطلاحیه که مرحوم دیو سپید اولین بار استفاده کردن. درباره‌ی رستم بدجنس می‌گفتن.

ویزبی: رستم که بدجنس نبود.

اکوان: چی؟ بدجنس نبود؟ نکنه تو هم دیوضایع‌کنی؟

ویزبی: نه جناب اکوان من یه زنبور کوچولو بیشتر نیستم. حالا می‌گین دیوضایع‌کن به کی می‌گن؟

اکوان: به کسی که دشمن دیوها باشه می‌گن دیوضایع کن. لولو هم چون همه‌اش برای ما دردسر درست می‌کنه بهش می‌گن دیوضایع‌کن.

لولو: من رو خود ناداوان دعوت کرده. تازه مجبورم هم کرده که قول غوغولی بدم.

اکوان دیو: ای ناداوان ناقلا. پس بگو چرا تو رو دعوت کرده. ها ها ها.

لولو: منظورت رو نمی‌فهمم…اون خودش هم قول غوغولی خورده که من رو اذیت نکنه.

اکوان دیو: بله اون هم تو رو اذیت نمی‌کنه مگر اینکه خودت قول غوغولیت رو بشکنی.

{خنده‌ی همه}

ویزبی: خب حالا اگه اجازه بدین مراسم رو شروع کنیم. ناداوان به من یه کاغذ داده که اعلام کنم برنامه چیه. اینجا نوشته که برنامه با ادای احترام به مرحوم دیو سپید آغاز می‌شه. مهمانان عزیز دیوها دیوچه‌ها غول‌ها شیطون‌های محترم و البته لوبت دیوضایع‌کن همگی بلند بشید و آماده‌ی قردادن بشید.

لولو: من قر نمی‌دم.

اکوان دیو: یعنی چی؟ بی احترامی به دیو سپید؟ یا همه قر می‌دن یا هیچکی قر نمی‌ده.

ناداوان: لولو یادت نره تو قول غولی دادی که مراسمات جشن رو انجام بدی. اگه الان به احترام دیو سپید قر ندی پیشونی سفید می‌شی.

لولو: ای ناداوان ناقلا. من مطمئن بودم یه کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌اته. تو می‌خوای یه کاری کنی که من قول غولیم رو بشکنم ولی من هرگز این کار رو نمی‌کنم.

ناداوان: پس آماده باش که به احترام دیو سپید قر بدی.

لولو: ای بابا. باشه. منم قر می‌دم.

{آهنگ دیو سپید}

ناداوان: ها ها ها هیچوقت فکر نمی‌کردم لوبت دیوضایع‌کن به احترام دیو سپید برقصه ها ها ها.

لوبت: ای ناداوان ناقلا. من بالاخره یه روز دستگیرت می‌کنم.

ویزبی: خب بعد از ادای احترام به مرحوم دیو سپید می‌رسیم به بخش دوم برنامه یعنی جنگ انگشت به دماغ.

ناداوان: هورا جنگ انگشت به دماغ ها ها ها ها.

لولو:جنگ انگشت به دماغ چیه دیگه.

ناداوان: ما در جنگ انگشت به دماغ با متکا همدیگه رو می‌زنیم.

لولو: چی؟ خب چرا؟ ممکنه متکاها پاره بشن. تازه ممکنه خطر داشته باشه بخورین زمین.

ناداوان: بله مرحوم دیو سپید برای اینکه اتفاق بدی برای دیوها نیفته وصیت کردن که هر موقع خواستیم جنگ متکاها بکنیم باید با یه دست متکا رو بگیریم و انگشت اون یکی دست رو بکنیم تو دماغمون که تعادلمون حفظ شه. آخه تعادل دیوها دماغشونه.

لولو: چی؟ انگشت‌تون رو می‌کنین تو دماغ‌تون که تعادلتون حفظ بشه؟ اینکه اصلا خوب نیست.

ناداون: خیلی هم خوبه. یالا تو هم باید بکنی.

لولو: من هرگز انگشتم رو توی دماغم نمی‌کنم.

ناداوان: آخجون بچه‌ها الآن لولو می‌زنه زیر قول غولیش آماده باشین.

{صدای خنده}

ناداوان: بیاین با من بشمرین تا لولو پیشونی سفید شه. ۱۰ – ۹ – ۸ -۷

لولو: حالا چی کار کنم. آخه من دوست ندارم انگشتم رو بکنم تو دماغم. ولی زیر قولم هم که نمی‌تونم بزنم.

ناداوان: ۶- ۵ – ۴ – ۳ – ۲ –

لولو: باشه. انجام می‌دم انجام می‌دم. اینکه روی قولمون بمونیم مهمتره.

ناداون: باشه. این متکا رو بگیر. ویزبی شروع کن.

ویزبی: آقایون خانمای دیو و غول و شیطون. دستا تو دماغ. شروع می‌کنیم. یک دو سه.

{موسیقی}

لولو: أخ أخ چقدر محکم می‌زنی ناداوان.

ناداوان: جشن خودمه دوست دارم. ها ها ها بچه‌ها آهای اکوان دیو وایسا الان می‌گیرمت.

اکوان: نمی‌تونی منو بگیری ها ها ها .

لولو: آخ اوخ. وای. یواش تر. اصلا حالا که اینطور شد. بگیر ناداوان ناقلا.

ناداوان: آخ تو هم زورت زیاده‌ها. آخ آخ. بسه بسه این قسمت رو تموم کن ویزبی.

ویزبی: بسه بسه شلوغ‌بازی بسه. آهای شیطونک خال خالی بس کن دیگه. خب بریم برای مرحله‌ی سوم که مرحله‌ی مورد علاقه‌ی ناداوانه.

ناداوان: آخجون آخجون مرحله‌ی سوم.

ویزبی: این مرحله، مرحله‌ی معمای کتاب آخره.

لولو: معمای کتاب آخر؟ این چیه دیگه.

ناداوان: بله مگه تو نمی‌گی که می‌تونی سخت‌ترین چیستان‌ها رو حل کنی؟

لولو: من عاشق حل چیستان هستم و می‌تونم سخت‌ترین چیستان‌ها رو حل کنم.

ناداوان: و مگه اینجا جشن من نیست و نباید هر چی من بگم رو انجام بدی.

لولو: بله ولی اگه می‌دونستم می‌خوای کارهای بد بکنی قول غولی نمی‌دادم.

ناداوان: حالا که دادی.

لولو: خب این چیستان چیه که من باید حلش کنم؟ اصلا مگه خودت درستش نکردی چرا اینقدر دوست داری من چیستان تو رو حل کنم؟

ناداوان: نه دیگه. این یکی چیستان رو من درست نکردم.

لولو: یعنی چی؟ پس کی درست کرده.

ناداوان: یکی از بچه‌ها که فهمیده بود من کتاب‌ها رو بر می‌دارم که پادشاه قصه‌ها بشم می‌خواست به تو کمک کنه برای همین آخرین کتاب قصه‌ی روی زمین رو برداشت و گذاشت توی کمدش روی کمد هم سه تا قفل گنده گذاشت که اگر بخوام بازش کنم باید جواب یه چیستان رو بدم.

لولو: آفرین چه کار خوبی؟ اینجوری تو نمی‌تونی پادشاه قصه‌ها بشی ها ها ها.

ناداوان: ولی اینجا رو نگاه کن من کتاب‌های همه‌ی شهرها رو جمع کردم. فقط همین یه کتاب مونده که من پادشاه قصه‌ها بشم. و تو باید اون چیستان رو حل کنی.

لولو: چی؟ به من چه تو می‌خوای پادشاه قصه‌های بشی خودت حلش کن.

ناداوان:من نمی‌تونم حلش کنم خیلی سخته.

لولو: منم برات حلش نمی‌کنم ها ها ها.

ناداوان: ولی تو قول غولی دادی. نمی‌تونی بزنی زیر قولت. اگه بزنی زیر قولت پیشونی سفید می‌شی.

لولو: هان؟ اصلا اگه پیشونی من سفید بشه چه ایرادی داره؟

ویزبی: ا لولو پیشونی که مهم نیست مهم اینه که تو قولی دادی بعد زدی زیرش. 

لولو: چه وضعیت سختی. من هم نمی‌خوام به ناداوان کمک کنم که کتاب‌های بچه‌ها رو بی‌اجازه برداره هم نمی‌خوام بزنم زیر قولم. آهان فهمیدم! شاید اینقدر سخت باشه که منم نتونم حلش کنم. اینجوری هم زیر قولم نزدم هم به ناداوان کمک نکردم.

ناداوان: ولی یادت باشه اگه الکی پلکی بگی که نمی‌تونم حلش کنم طلسم پیشونی سفید عمل می‌کنه و ما متوجه می‌شیم که دروغ گفتی.

لولو: خب بگو ببینم چیستان چیه؟

ناداوان: آهای دیوچه‌ها صدا رو پخش کنید.

{دینگ}

بچه: چرا بزرگترین حیوان دنیا صاحب بزرگترین پاهای دنیا نیست؟

ناداوان: می‌بینی؟ من هر جوری فکر کردم نفهمیدم چطور می‌شه یه حیوونی بزرگ‌ترین حیوون دنیا باشه ولی صاحب بزرگ‌ترین پای دنیا نباشه.

لولو: بذار یه ذره فکر کنم. بچه‌ها شما هم فکر کنین. به نظرتون چطوری می‌شه که بزرگترین حیوون دنیا باشی ولی بزرگترین پای دنیا رو نداشته باشی.

{صدای تایمر}

لولو: ناداوان بزرگترین حیوون دنیا چیه؟

ناداوان: فیله.

لولو: نخیر فیل بزرگترین حیوون توی خشکیه. بزرگترین حیوون دنیا توی آب زندگی می‌کنه.

ناداوان: آهان نهنگ بزرگترین حیوون دنیاست. آهان آهان خب نهنگ که اصلا پا نداره. ها ها ها. آفرین لولو/

{آهنگ حل مسیله}

لولو: دیدی یه ذره فکر کنی خودت می‌تونی حل کنی؟ اون دوتای دیگه رو خودت حل کن.

ناداوان: نه نمی‌خوام تو حلش کن. آهای دیوچه‌ها چیستان دوم رو پخش کنین.

بچه: ما چه سیاره‌ای را بیشتر از سایر سیاره‌ها می‌بینیم؟

ناداوان: ببین من سرچ کردم نزدیک‌ترین سیاره‌ به ما عطارده. ما از تو زمین می‌تونیم غیر از عطارد، زهره، مریخ، مشتری و زحل رو هم ببینیم ولی هیچ کدوم از این‌ها جواب این چیستان نیست. من امتحان کردم.

لولو: خب معلومه که نیست. جواب یه سیاره‌ی دیگه است. بچه‌ها شما جواب رو فهمیدید؟

{تایمر}

ناداوان: آخه سیاره‌های دیگه رو اصلا نمی‌شه با چشم دید.

لولو: ولی یه سیاره هست که حتی من که چشمم خوب نمی‌بینه می‌تونم ببینمش. ها ها ها .

ناداوان: آخه اون چه سیاره‌ایه؟

لولو: اون سیاره‌ی زمینه.

{صدای حل مسئله}

ناداوان: آفرین آفرین لولو من هرچی فکر کردم نفهمیدم. آخه اصلا حواسم به زمین نبود. ها ها ها. حالا نوبت سومین چیستانه. آخجون پادشاه قصه‌ها می‌شم.

لولو: یعنی الآن من اگه این چیستان سوم رو حل کنم تو می‌ری بی اجازه کتاب اون بچه رو بر می‌داری؟

ناداوان: آره دیگه من باید پادشاه قصه‌ها بشم.

لولو: آخه اینجوری اون بچه دلش می‌شکنه.

ناداوان: عوضش من برای کلی بچه‌ی دیگه قصه می‌خونم اون‌ها خوشحال می‌شن.

لولو: آخه این که درست نیست.

ناداوان: چیه؟ نکنه می‌خوای قول غولی‌ات رو بشکنی.

لولو: نه نمی‌شکنم ولی بدون از فردا من هر کاری می‌کنم که کتاب‌های بچه‌ها رو بهشون برگردونم.

ناداوان: حالا کو تا فردا ها ها ها. آهای دیوچه‌ها چیستان سوم رو پخش کنین.

بچه: آن چیست که اگر به هوا پرتش کنی به زمین می‌آید و اگر به زمینش بزنی به هوا می‌رود.

لولو: ناداوان یعنی این رو هم نفهمیدی؟

ناداوان: نه. البته من کلی چیز می‌شناسم که بندازیم هوا برگرده زمین ولی چیزی که بزنیم بره هوا نمی‌شناسم.

لولو: بابا ناداوان شعر یه توپ دارم قلقلیه رو مگه بلد نیستی؟

ناداوان: نه چطوریه.

لولو: همون که می‌گه یه توپ دارم قلقلیه سرخ سفید و آبیه می‌زنم زمین هوا می‌ره. نمی‌دونی تا کجا می‌ره.

ناداوان: آهان پس جواب توپه قلقلی.

{آهنگ حل مسئله}

ناداوان: آخه ما دیوها یه شعر دیگه داریم. اینجوریه. یه توپ دارم قلقلیه سوراخ و صاف گلیه می‌زنم زمین هوا نمی‌ره یه راست تو زیر زمین می‌ره. ها ها ها  برای همین من فکر می‌کردم که توپ رو بزنی زمین هوا نمی‌ره.

لولو: خب سه تا چیستانت هم حل شد. بچه‌ای که ناداوان کتابت رو برداشت ببخشید که مجبور شدم به ناداوان کمک کنم.

ناداوان: ایراد نداره بیا من خودم برات قصه می‌گم آخه من پادشاه قصه‌ها شدم هوراااااااا

{آهنگ}

ویزبی: یه پیام از صاد اومد برام.

لولو: چی گفته؟

ویزبی: گفته که لولو به بچه‌ها بگو که این قسمت آخر فصل سوم لوچیستان بود. بچه‌ها باید یه کم صبر کنن تا فصل بعدی. تا اون موقع می‌تونن پادکست‌های سیاره‌ی کلمپه رو گوش بدن. ا آره بچه می‌تونین پادکست‌های من رو در سیاره‌ی کلمپه گوش بدین. خیلی باحاله.

ناداوان: چی؟ تا من پادشاه قصه‌ها شدم لوچیستان دیگه تموم شد؟

ویزبی: لوچیستان کلا که تموم نشده این فصلش تموم شده. تا فصل بعد که خیلی خیلی زود شروع می‌شه. تا اون موقع تو هم برو برای بچه‌هایی که خودت می‌شناسی قصه بگو.

ناداوان: نمی‌خوام تا من پادشاه شدم شما فصل رو تموم کردین. من که می‌دونم همه‌اش زیر سر لولوه.

لولو: به من چه ربطی داره؟ خب این فصل تموم شده دیگه، تازه با پادشاهی تو تموم شد.

ناداوان: هان؟ این هم جالبه‌ها. حالا که من پادشاه قصه‌ها هستم من آخر از همه با بچه‌ها خدافظی می‌کنم.

ویزبی: بچه‌ها از من خدافظ.

لولو: بچه‌ها این فصل لوچیستان تموم شد. منتظر باشید تا فصل بعدی زودی شروع بشه. تا اون موقع هم اگه دوست داشتین برای من صدا بفرستین برین به سایت داروگ یعنی داروگ کیدز دات کام.

ویزبی: داروگ هم با دبلیوه

ناداوان: نه با ویه.

لولو: نه بچه‌ها ناداوان الکی پلکی می‌گه. با دبلیوه. تا اون موقع مراقب کشفاتون باشید.

ناداوان: بچه‌ها اگه دوست داشتین برای من هم صدا بفرستین. قصه‌ای چیزی خواستین بگین. تو قصر من شکلات و بستنی فراوونه. از این به بعد فقط بازی و شادی و قصه و اینجور چیزها ها ها ها ها. من نمی‌ذارم این صاد خیلی معطلش کنه زودی بر می‌گردم منتظرم باشید. خدافظ.

{موسیقی}

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا